۱۳۸۹ مرداد ۲۴, یکشنبه

تو از زیبا ترین نیلوفر من ، بخوان غم را تو از چشم تر من
بدان این روی زرد از دوری توست ، که سر بیرون زد از خاکستر من . . .

Uyandım birden seninle gece üçü bulmamış
سه شب نشده , یهو تو رو تو خواب دیدم و باتو از خواب پریدم…
Bir bulut durdu gözümde, hasret bize uymamış
هوای چشام ابری و بارونی شد ( وقتی تو رو کنارم ندیدم ) این همه اشتیاق و خواستن به ما نیومد
Kalp kalbe karşı derler sende üzüldün mü?
میگن دل به دل راه داره , تو هم دلتنگ من شدی تو این لحظه؟
Ay bile çeker gider geceyi düşündün mü?
ماه مثل یه عابر پیاده از تن شب میگذره , امشب که من به یادت بودم رو درک کردی؟
Yanlızlık bende saklı
تنهایی تو وجودم پنهون شده
Çıkmaz bir an dışarı
این حس تنهایی حتی یه لحظه منو به حال خودم رها نمیکنه
Elimde bir fotoğraf
تو دستم یه عکسه ( مال همون عشقشه که الان پلوش نیست )
O şimdi burda olmalı
اونی که تو این عکسه باید الان اینجا باشه ( اما نیست )
Kalp kalbe karşı derler sende üzüldün mü?
میگن دل به دل راه داره , تو هم دلتنگ من شدی تو این لحظه؟
Ay bile çeker gider beni hiç düşündün mü?
ماه مثل یه عابر پیاده از تن شب میگذره , حال امشب من تنها رو فهمیدی؟
Sensizlik bende saklı
بی تو بودن تو وجود من پنهون شده
Çıkmaz bir an dışarı
این حس بی تو بودن حتی یه لحظه هم منو به حال خودم رها نمیکنه
Elimde bir fotoğraf
تو دستم یه عکسه
O şimdi burda olmalı…
اون باید الان اینجا باشه …
این آهنگ رو خیلی دوست دارم و بارها و بارها در اوج دلتنگی هام بهش گوش دادم.تصور کنید کسی رو که مدت هاست دوسش دارید گم کرده باشید و ازش بی خبر باشید.یا حتی اگه باخبر هم باشید نتونید ببینیدش…
یا حس کسی رو به دل بگیرید که خواستنی ترین آدم دنیای خودش رو از دست داده باشه و با دیدن خواب اون عزیز سفر کرده ,  سه نصف شب از خواب بپره و یه نگاه به اطرافش بندازه و ببینه که نه ! اون پیشش نیست و همه ی اینا یه خواب بوده ؛ و بعد به عکس اون یه نگاه بندازه و با بغض و اندوه شروع کنه به خوندن این آهنگ…
تلخ و زیباست.میگم که , این اهنگ کلن رو اعصابِ احساساتم سرسره میره و حال و هوای چشامو ابری میکنه.خوانندش خانوم Aslı Güngör هستند که نسبتن خواننده ی توانایی هستش و کمتر شعر های سطحی و الکی میخونه.معنی اسم این ترانه هم که عنوان همین مطلبه یعنی ” دل در برابر دل” یا همون رویارویی دو دل هم معنی میده.این آهنگ رو از اینجا میتونید گوش کنید و یا دانلودش کنید
Kime bu caka bu hava
این همه غرور و تکبر و فیس و افاده واسه کیه اونوقت؟
Seni herkes iyi tanıyor
دیگه همه تو رو خوب شناختن
İki Cümlede iki yalan
دو جمله از دهت در میاد دو تا دروغ تحویلم میدی
Bir sözün bir sözünü tutmuyor
هیچ کدوم از حرفات با هم نمیخونه…
Şımarık dengesiz halin uzaktan bile farkediliyor
حال پریشون و درب و داغونت از چند فرسخی تابلو ِ
Eş dost arkadaş hergün durmadan seni konuşuyor
همسر , رفیق , آشنا هر روز صبح تا از خواب پا میشن , تو نَخ ِ تو هستند
Bu ne cesaret sanki felaket
اینا که زبلی و جسارت نیست , عینه فلاکته…
Neresinde bunun asalet
کجای این حال و روز به باوقاری و جسوری میخوری؟
Güzel oyundu ama bozuldu
بازیه خوشگلی راه انداختی اما دیگه تمومه!
Her şey çoktan unutuldu
همه چیز خیلی وقته که به فراموشی سپرده شده
Zamanın aşkları tatlı telaşları
تپش های عاشقانه ی این همه زمانی که با هم بودیم
Bütün detayları boş veriyor
و همه جزئیات این همه وقت دوست داشتن رو باید بی خیال بشم
Üzüntü hali olmuyor mani
این حال ناراحت و غمگینت مانعم نخواهد شد
Burada tecrübe konuşuyor
عزیزم اینجا تجربه حرف اول رو میزنه
Demet Akalın خواننده ی محبوبم نیست اما بعضی از آهنگ هاش ارزش ترجمه شد داره , کلن خواننده ی بی حیا و با نمکیه .ویدئو کلیپ این ترانه رو میتونید از این لینک پیدا کنید و از این لینک هم میتونید ام پی تری این موزیک رو دانلود کنید

پسری در تهران برای حمایت از حقوق زنان با روسری در خیابان ولیعصر راه رفت + تصویر

این آقا که محمد نام داشت در روز ۸ مارس (روز جهانی زن) برای حمایت از زنان ایرانی روسری پوشیده و روی تی‌شرت‌اش هم نوشته است : مرگ بر مرد سالاری !
کسبه‌ی اطراف میدان ولیعصر گفتند که توسط پلیس دستگیر شده است.
زیگموند فروید فحش دادن را راهی برای رسیدن به تعادل روحی می داند . زمانی که تنگنای روحی و روانی بر انسان حاکم می شود و هیچ راهی برای خنثی کردن فشار نامتعادل باقی نمی ماند آنگاه دهان به فحش آلوده می شود . چند وقت پیش خاطره ای از صادق هدایت خواندم که در آن اصطلاح جالبی به کار رفته بود . هدایت می گفت که مردم ایران بسیار فحشمند ( فحش + مند ) هستند !

زیر پل پارک وی ترافیک گره خورده بود . راننده های دو خودروی سی میلیون تومانی در حال ابراز ارادت به اجداد همدیگر بودند و تنها کاری که از دست من بر می آمد بستن شیشه ی پنجره و برنامه ریزی برای نوشتن این چند خط بود …

واقعیت آن است که ادبیات خیابانی ما ایرانی ها دچار آفت بی عفتی شده و این پدیده ی شوم در میان نسل جوان رواج بیشتری دارد . از سوی دیگر تنها واکنش به این موضوع تنها در تنبیه و نصیحت خلاصه می شود . غافل از آنکه آب از سرچشمه گل آلود است . به اعتقاد من لابلای این فحش های رنگین نشانه های تکان دهنده ای از سرخوردگی و اعتراض وجود دارد . به بیان ساده تر شرایط اجتماعی و خانوادگی عقده های سنگین به بار می آورند و چون هیچ تدبیری برای تخلیه ی این بار روانی اندیشیده نمی شود به ناچار فحش های رنگین عقده های سنگین را به تعادل می رسانند .

جالب آنکه این ادبیات ناپاک به برخی از آثار هنری هم راه پیدا کرده و اتفاقا نسل حاضر تراکم بی عفتی در یک اثر مثلا موسیقیایی را دلیل برتری اعتراضی آن اثر می دانند . همین چند روز پیش یکی از دوستان دوران دانشگاهم با ذوق زدگی از کلمات رکیک در ترانه های فلان خواننده ی رپ صحبت می کرد و آن را موسیقی مناسبی برای تحمل ترافیک تهران می دانست !

اما قضیه باز هم پیچیده تر از این حرفهاست . تاسف زمانی شدیدتر می شود که ببینیم این ادبیات رکیک به عالی ترین مراودات اجتماعی و حتی سیاسی راه پیدا کرده اند . واژگانی مانند بزغاله .. احمق .. کودن .. بی شعور .. خر .. حرام زاده .. اوباش و … در تیتر اصلی روزنامه ها و خبرگزاری ها جا خوش می کنند و ما با بی تفاوتی از کنار این آسیب بزرگ فرهنگی عبور می کنیم . ظاهرا فحش دادن به یک ابزار کارآمد جهت پاسخگویی به دیگران درآمده و ما از آن بی خبریم !

۱۳۸۹ مرداد ۲۲, جمعه


آدما از جنس برگند. گاهی سبزند، گاهی پائیزن و زردند. زمستون دیده نمی شن. تابستون سایبون سبزند. آدما خیلی قشنگن. حیف که هر لحظه یه رنگند...


تمام هستی ام را برگی کن! بر درختی بیاویز! خودت باد شو! بر من بوز! به زمینم بیانداز! خدا که شدی و از من گذر کردی ... خیالم راحت می شود جای پای تو، مرا و همه هستی مرا تقدیس می کند


شاد زيستن : ۱- اگر
شما چيزي را دوست داريد از آن لذت ببريد . ۲ - اگر شما چيزي را دوست
نداريد از آن دوري جوئيد.۳ - اگر شما چيزي را دوست نداريد و نمي توانيد
از ان دوري كنيد آن را تغيير دهيد.۴ - اگر شما چيزي را دوست نداريد و
...نمي
توانيد از آن دوري كنيد و نمي توانيد آن را تغيير دهيد آن را بپذيريد. ۵
-
با تغيير نگرشتان نسبت به چيزهايي كه انها را دوست نمي داريد انها را
بپذيريد .


یادم بماند که من تنها نیستم ما یک جمعیتیم که تنهاییم.


فاصله ها چه بی رحمند
آن زمان که به کسی عشق می ورزی
از تو فاصله
می گیرد
و آن زمان که به یادش نیستی
فاصله ها کوتاه می شوند
و
من هیچ گاه معنی فاصله و عشق را نفهمیدم؟!
و تو اما معنی فاصله را خوب
درک کرده ای!



عشق خلاصه مي شود در چشمان تو
با تيتر بزرگ دوستت دارم
من
پاورقي كتاب عشق توام
در توصيف يك عاشق ...

کاغذم خشک است اما کلماتی که بر روی آن نوشته ام هنوز خیس است همانند چشمانم... . خدایا صدایم کن , می خواهم باور کنم با اینکه می دانی چه کرده ام با خود می خواهی که بمانم . پریشانتر از دیروزهستم و شادتر از فردایم . دیگر طبیبی نمی شناسم جز تو که توانایی مداوای دردهایم را داشته باشد. این سکوت تو ا
تمام هستی ام را برگی کن! بر درختی بیاویز! خودت باد شو! بر من بوز! به زمینم بیانداز! خدا که شدی و از من گذر کردی ... خیالم راحت می شود جای پای تو، مرا و همه هستی مرا تقدیس می کند

اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی، و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد،و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد،و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی.آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد،بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی.


دل نداشتم و با خیال راحت زندگی می کردم بی مهر بی کینه بی عشق و بی هزار تا واژه ی قشنگ دیگه عقل نداشتم و می فهمیدم دنیای دیوونه های همیشه عاقل چه رنگیه دماغم از جنس هویج بود نارنجیه نارنجی و هیچ وقت وقتی گریه می کردم قرمزیش راز چشمام رو لو نمی دادچشمام دو تا دکمه بود شایدم دو تا هسته ی آلبالو خشک دو تا بچه ی شیطون اونوقت دیگه عینک نداشتم وای نمی دونید زندگی رو بی عینک دیدن چه لذتی داره هم خوبیهاش قشنگتره و هم زشتیهاش سیاهترسفید بودم سفید سفید رنگ مقدس ترین واژه ی خدا رنگ صداقت اونوقت هم دماغ هویجیم بیشتر خودش و نشون می داد هم شال گردنی که هنوز عطر دستهای مادر بزرگ رو داشتلباس نداشتم این همه لباس ریا و خودبینی و غرور از تنم دراومده بود و من فقط لباس پاکی رو تنم کرده بودم نه مارک لباسم برام شخصیت می آورد و نه رنگین بودنش از بقیه جدام می کردگوش نداشتم تا بدی ها رو بشنوم و زبون نداشتم تا باهاش دل بسوزونم و فریاد بکشمآدمها با مهربونی نگام می کردن چون یه بازیچه ی قشنگ بودم که یا بچه ها توی شادترین لحظه ی زندگیشون من رو متولد کرده بودن یا یه پدر مهربون بالاخره از سیاهی دود و دم این روزگار جدا شده بود و با دستهای خستش من رو ساخته بود تا خنده مهمون لبهای دختر یا پسر کوچولوش بشه
و اینکه.....مرگ قشنگی داشتم خورشید با عشق به من می تابید و من قطره قطره قطره با زندگی وداع می کردم و مطمئن بودم بعد از مرگم روزمرگی آدها شروع می شه و چه خوب که تجربه ی حیاتم روزهای خوش آدمه بود نه تکرار هر روزشون


من سکوت را دوست دارم بخاطرابهت بی پایانش... فریاد را میپرستم بخاطر انتقام گمگشته در عصیانش ... فردا را دوست دارم بخاطر غلبه اش بر فلک کجمدار... پاییز را می پرستم بخاطر عدم احتیاج عدم اعتنایش به بهار..... آفتاب را دوست دارم بخاطروسعت روحش.. که شب ناپدید می شود تا ماه فراموش کند حقیقت تلخی را که از او نور میگیرد زندگی:ایده ال من است ومن آن را تقدیس میکنم به خاطر اینکه روزی هزار بار نابودش می کنند اما هرگز نمی میرد............


عشق را وارد کلام کنیم تا به هر عابری سلام کنیم و به هر چهره ای تبسم داشت ما به آن چهره احترام کنیم زندگی در سلام و پاسخ اوست عمر را صرف این پیام کنیم عابری شاید عاشقی باشد پس به هر عابری سلام کنیم


فقط در ایرانه که به روی بناهای تاریخی و باستانی هزار ساله یادگاری مینویسند

فقط یک ایرانی هنگام دور زدن با ماشین، بجای استفاده از راهنما، دستش رو بیرون از ماشین میاره
!
فقط یک ایرانی میتونه بوسیله بوق ماشین از سلام و احوالپرسی گرفته تا فحش ...استفاده کنه
!
فقط در ایرانه که بعد از مراسم ازدواج به عروس و داماد به جای آرزوی خوشبختی انواع راه های کشتن گربه دم حجله را آموزش می دهند
.
فقط در سریال های ایرانیه که آدم خوباش فقیرند و پر از اعتقاد و آدم بداش پولدارند و دزدند و به هیچ وجه آدم ها نمی تونند هر دو خصلت را داشته باشند

فقط یک خواننده زن ایرانی، این نبوغ رو داره که با لباس شب بتونه تو کوه و کمرآواز بخونه

فقط یک پسر ایرانیه که بعد از ازدواجش تازه بیاد دوران شیرخوارگیش میوفته و به مادرش وابسته میشه

فقط یک فروشنده ایرانیه که اگه وارد فروشگاه بشی و مثلا یک پیراهن را ازش بخوای بیاره تا پرو کنی میگه "اگه میخری بیارمش
"
فقط در ایرانه که بعد از یک تصادف ساده ممکنه قتل اتفاق بیوفته

فقط خانمهای ایرانی هستند که دچار عارضه پوستی هستند و رنگ پوست صورت باگردنشون 6 درجه فرق میکنه

فقط در ایرانه که داشتن زن با 7،8 تا دوست دختر امری اجتناب ناپذیره

فقط در عروسی ایرانیه که تعداد بچه ها از تمام میهمان ها و خدمه بیشتره

فقط یک مرد ایرانیه که مامانش رو بیشتر از زنش دوست داره

فقط در رستوران ایرانیه که تو بجای معاشرت با کسایی که باهاشون اومدی، بر و برمیز روبروت رو نگاه میکنی

فقط یک خانم ایرانیه که توی مارکت، سلمونی، مهمونی، صف مرغ و تخم مرغ، کفش پاشنه 25 سانتی میپوشه

فقط در ایرانه که توی مهمونی، آدمها بجای معاشرت کردن و شاد بودن فقط به دنبالایراد گرفتن و سوژه کردن هستند
!
فقط در ایرانه که تا یه مهمون خارجی میاد سریع دور و برش جمع می شن و می پرسناجاره خونه اون ور آب چقدره؟

فقط یک پدر بیچاره ایرانیه که مجبوره خرج بچه هاشو تا زنده است بده بعد هم بگنبیچاره سنی نداشت سکته کرد
!
فقط در ایرانه که ابروی دختراش 6 خط بالاتره

فقط در ایران بعد از طلاق، زنه فاسد بوده و مرده دیوانه
!
فقط یه دختر ایرانی این استعداد رو داره که توی گرمای تابستون چکمه بپوشه و تویسرمای زمستون صندل

فقط یک ایرانیه که تو رستوران سالاد را شخم میزنه و قبل از اینکه غذا رو براشبیارن سیر میشه

فقط یک پدر و مادر ایرانی هستند که چه بچشون 4 سال داشته باشه چه 40 بازم ایناجازه را دارن که حتی به آب خوردن بچشون نظارت کامل داشته باشن

فقط ایرانی ها هستند که معتقدن که هنر، فقط و فقط نزد خودشونه

فقط ایرانی ها هستند که در فرودگاه ها یه 40/50 کیلو اضافه بار دارن

فقط ایرانیها هستند که باز هم در رستوران همون هتل دوربین بدست از غذا و هم توریستهای دیگه در حال خوردن غذا بدون اجازه فیلم میگیره تا به همه بگه من کجابودم

فقط در اداره های دولتی ایرانه که هیچ وقت حق با مشتری نیست و هر یک از کارکنانخود مدیر کل آن اداره هستند و در ضمن به نشانه خاکی بودن

کفشهاشونو زیر میزپارک میکنند و با دمپایی در اداره ميچرخه
.
فقط در اداره های دولتی ایرانه که امکان داره پرونده های شما گم بشه

فقط در ایرانه که پسر به پسر تیکه میندازه تا پیش دوست دخترش کلاس بزاره

فقط یک ایرانی هست که پیش از یاد گرفتن کامپیوتر، می تونه فیلتر رو دور بزنه

فقط توی ایرانه که وقتی توی رستوران هتل نشستی و داری شام می خوری متوجه میزبغلی می شی که مهمونای سازمانای دولتی که واسه ماموریت، توی این هتل ساکنن، باپیژامه و دمپایی حموم اومدن رستوران
!
فقط توی ایرانه که مردم واسه هرچیزی که ثبت نام کردنی باشه سر و دست می شکونن،ولو این که بد بره تو پاچه شون!
فقط توی ایرانه که
.............

آقا قضیه این عکس ما نفهمیدیم؟؟
 هر کسی فهمید به ما هم بگه

۱۳۸۹ مرداد ۲۱, پنجشنبه

امروز روز بسیار گرمی بود.
سر کار در فضای باز بودم.
احساس می کردم خورشید منو بغل کرده.
یکدفعه احساس ارامش کردم.
بلاخره یکی منو صادقانه بغل کرد.
از گرماش فهمیدم که چقدر منو دوست داره.

ناگفته هایی درباره هُمای


هُمای را حتما همه شما می شناسید و صدای حیرت انگیز و جادویی اش را شنیده اید . صدایی که به هیچ کس شبیه نیست و نوید حضور خواننده ای بزرگ را درعرصه موسیقی سنتی می دهد . کسی که «شهداد روحانی» رهبری ارکسترش را برعهده می گیرد و در تمام طول سال درسراسر جهان کنسرت های متعددی را برگزار می کند . همین اخیرا تور دور آمریکا را به پایان رسانده .
نام حقیقیش «سعید جعفرزاده احمد سرگورایی» است و نام هنریش «پرواز همای» .سبک و سیاق کاریش در انتخاب شعر و ترانه و موسیقی و راه اندازی گروه موسیقی اش به نام مستان به سرعت سر و صدا کرد و امروز یکی از بزرگترین و بین المللی ترین خوانندگان جوان ایرانی است .
برخلاف تصور همه همای با وجود ممنوعیت و محدودیت فعالیت در ایران به خاطر عشق به این آب و خاک همچنان در ایران زندگی می کند و تنها برای اجرای کنسرت به خارج از ایران سفر می کند .
همای متولد 20بهمن 58است و این یعنی اینکه راه درازی را در پیش دارد و سال های شکوفایی و اوج هنر او در راه است . با شنیدن صدای استاد شجریان و آهنگ های نوا و یاد ایام به موسیقی سنتی علاقمند می شود .دیپلم نقاشی دارد و از کنسرواتوار موسیقی فارغ التحصیل شده است .او جوانی پرشور و علاقمند به هنر بود در دوران راهنمایی با طی کردن مسافت زیادی به کلاس های هنری می رود .در دوران دبیرستان عزم خود را جزم می کند تا از روستای کوچکشان به شهر برود و به همین خاطر از روستای شفت گیلان بیرون می زند تا آینده خود را شاید در رشت بیابد .به کمک مدیر هنرستان کمال الملک رشت سریع مراحل رشد و ترقی را طی می کند و در محضر استاد پوررضا تمرین آواز می کند . برای مقطع پیش دانشگاهی به تهران می آید و در کنکور در رشته نمایش دانشگاه آزاد اراک پذیرفته می شود اما بیشتر از یک ترم در این دانشگاه دوام نمی اورد و انصراف می دهد .
در همین دوران دوباره به تهران باز می گردد. به خاطر وضعیت بد اقتصادی تا مدت ها در خیابان دست فروشی می کرد یا در پارک ها از چهره مردم نقاشی می کرد و حتی مقاطعی نیز در ساختمان ها به عنوان کارگر گچکاری و بنایی فعالیت کرده است . از سال 78تا84به همین منوال روزگار همای بزرگ ما ادامه می یابد . آخرین شغل همای در دوران بد اقتصادیش پیک موتوری بود .با تمام زحمات جانفرسا اولین کارش با نام بوسه بر خاک را آماده می کند . برای آماده سازی این آلبوم زیر بار هزینه شش میلیونی تولید می رود و برای تامین این هزینه در حین ضبط و اجرا با موتور خود مسافرکشی می کند و در نهایت این آلبوم را در تالار وحدت به روی صحنه می برد .کنسرت تالار وحدت با استقبال زیادی روبرو می شود . در گام بعدی همای با همسرش روی سی دی این کنسرت یک سرمایه گذاری دو میلیونی انجام می دهند و با توزیع این سی دی همای بین مردم شناخته می شود و در نهایت کنسرت باشکوهی را در نیاوران با حضور بیش از سه هزارنفر برگزار می کند .
این آخرین حضور همای در یک کنسرت ایرانی بوده است .بعد از این برنامه بارها برای دریافت مجوز تلاش می کند اما موفق نمی شود و ترجیح می دهد فعلا در خارج از کشور فعالیت کند .
شنیده ام و می گویند انسان به هرآنچه بخواهد می رسد . یکی از آرزوهای بزرگ کودکی همای دیدن سوسن تسلیمی هنرمند بی بدیل سینما و تئاتر بود که او نیز همچون همای از خطه گیلان برخاسته است .
سرانجام هنر شگفت انگیز و صدای ناب او این آرزو را محقق می کند . در یکی از شب های کنسرت همای در استکهلم کنسرت دو میهمان ویژه دارد .اولی بزرگ بانوی بی بدیل سینما و تئاتر ایران سوسن تسلیمی بوده و دومی علیرضا مجلل بازیگری که با سریال «میرزا کوچک خان » و نقش مقابل سوسن تسلیمی در «شاید وقتی دیگر» در خاطرمان مانده است . یادداشت زیر به قلم خود همای است در وصف شور و حالش از دیدن سوسن تسلیمی . بخوانید و کیف کنید که خواندم و کیف کردم :
سوسن تسلیمی و همای

یادداشت همای در توصیف دیدارش با سوسن تسلیمی
«کاش همه هنرمندان مردمی بودنشان فقط یک نام هنرمند نمی بود وکمی هم مثل شما شجاع بودند. »
" اَمَا اَنَا گیمی مُرغانه ، شوما چی گیدی؟!؟!... "
با شنیدن این جمله همه ی ایرانیان تنها به یاد یک نفر میفتند ، ستاره ی درخشان سینمای ایران« سوسن تسلیمی »بازیگر توانای فیلم « باشو ، غریبه ای کوچک » . فیلم های « مادیان» و « شاید وقتی دیگر» و « مرگ یزدگرد» . آن روزها که «باشو غریبه ای کوچک» نمایش داده می شد ، من هم سن و سال همان باشو بودم و عاشق بازیگری و بزرگترین آرزوی من این بود که ای کاش به جای باشو می توانستم آن نقش را بازی کنم . من یک کودک روستایی بودم که با تمام وجودم آن فیلم را می فهمیدم . در مدرسه و جشنواره ی دانش آموزی در مسابقه های تئاتر شرکت می کردم . آرزو داشتم تنها یک بار سوسن تسلیمی را از نزدیک ببینم .او در فیلم باشو غریبه ای کوچک مانند مادران همه ی ما روستایی ها بود. من او را مانند مادرم دوست داشتم. بارها و بارها از خدایم می خواستم تا روزی او را ببینم . من نه تنها عاشق هنرش بودم ، بلکه چهره ی زیبای گیلانی و روح بلند روستاییش را ستایش می کردم. پس از من کسان زیادی را دیدم که مانند من او را ستایش می کردند.
امروز سال ها از دوران نوجوانیم گذشته و من در برابر چشمان کسی آواز خواندم که آرزوی دیدارش را داشتم . کسی که امروز او هم عاشق هنر من گشته بود .... من به آرزویم رسیدم !!
به روزهای نوجوانیم بازگشتم . او را عاشقانه در آغوش گرفتم ، برایش آواز خواندم و نواختم. نمی دانستم کجای دنیا ایستاده ام و در پوست خود نمی گنجیدم. سوسن تسلیمی را در شبی فراموش نشدنی درشهراستکهلم در سوئد دیدم در حالی که هنوز همان مادر روستایی بود و همانگونه به گیلکی با من سخن می گفت و لبخند بر لبانش بود. وقتی بچه های گروه مستان او را در کنار خودشان دیدند ، آنقدر شاد شدند که بیانش نمی توان کرد. فهمیدم که همه ی بچه های گروه هم مانند من عاشق این هنرمند بزرگ هستند . یکی شیفته ی بازیش در فیلم شاید وقتی دیگر بود . یکی عاشق فیلم مرگ یزدگرد و همه چون من آرزوی دیدارش را داشتند. سوسن سال هاست که به کشور سوئد آمده و در صحنه های تئاتر و سینمای اینجا می درخشد. او در اینجا برای خودش دارای آوازه و نامیست که باور نکردنیست. سریال کوچک جنگلی را به یاد می آورید؟ میرزا کوچک خان یادتان هست؟ وقتی کمی نمایش را حرفه ای تر دنبال می کردم ، پی به توانایی بازیگری بی نظیر بردم که او نیز از سرزمین گیلان بود و آرزو داشتم که آموزگار بازیگریم باشد . استاد هایم همیشه بازی او را برایمان مثال می زدند - استاد « علیرضا مجلل » . او نیز مانند سوسن تسلیمی اینجا نام و آوازه ای دارد و به نام میهنمان افتخار می آفریند. من در اینجا میهمان علیرضا مجلل بودم و امروز شیفته ی شخصیتش هم شدم.کسی که سالهاست در اینجا پرچمدار هنر و حامی هنرمندان ایرانیست.
علیرضا مجلل -سوسن تسلیمی و همای
آرزوهایم 
این را برای کسانی می نویسم که آرزوهای بزرگ در سر دارند و سختی های فراوان پیش رو... روزهایی که حتی کرایه ی رفتن به هنرستان از روستا به شهر را نداشتم ؛ راهم را ادامه می دادم و آرزو می کردم. روزهایی که برای ادامه ی درسم در ساختمان های شهر و با کارگران کار می کردم ؛ شب و روز به سختی تمرین می کردم و تنها به هدفم می اندیشیدم.روزهایی که در خیابان های تهران دستفروشی می کردم ، روزهایی که آهنگ ها وسروده هایم را هنگام مسافرکشی با موتور می ساختم...  و نمی دانستم که قرار است اینگونه مردم عاشق کارهای من باشند . نمی دانستم که روزی فرا می رسد که به هر شهری سفر می کنم هزاران نفر در انتظار دیدن کنسرت هایم باشند ....، اما عاشقانه بار سختی ها را به دوش می کشیدم و آرزو می کردم.... . امروز به بسیاری از آرزوهایم رسیده ام ، اما هنوز آرزو می کنم و برای رسیدن به  آنها می جنگم و سختی ها را به جان می خرم. آرزوهایمان خیلی به ما نزدیکند ، اما برای رسیدن به آنها باید تلاش کنیم ... . شاد باشید و بدرود