۱۳۸۹ تیر ۲۵, جمعه

زیباترین سخنانه عاشقانه

گرمترین بوسه ها را نصیب کسی کن که در سرد ترین لحظه ها به یاد توست

زیباترین سخنانه عاشقانه

چه زيبا! گفتم دوستت دارم !چه صادقانه پذيرفتي! چه فريبنده ! آغوشم برايت باز شد !چه ابلهانه! با توخوش بودم !چه كودكانه ! همه چيزم شدي ! چه زود ! به خاطره يك كلمه مرا ترك كردي ! چه ناجوانمردانه ! نيازمندت شدم ! چه حقيرانه! واژه غريبه خداحافظي به من آمد! چه بيرحمانه! من سوختم

مهمونی

دیشب تولد پسر خاله ام بود. و اخر شب بحث در مورد ازدواج همجنس گرایان شد.همه مهمانهایی که در مجلس بودند از این القاب استفاده می کردند:منحرف.کثافت.کونی.و باید همشون را کشت.
و جالب این بود تمام افرادی که در مجلس بودند از طبقه تحصیلکرده بودند.برای اولین بار از حرفهایی که می زدند ناراحت نشدم.خوب هر کسی یک نظری داره.و من هم نمی تونم با نک تک این افراد بحث کنم و دلایل منطقی بیارم.

۱۳۸۹ تیر ۲۴, پنجشنبه

چرا اولین سئوال ما پس از اشنایی در مورد مسائل جنسی هست؟ایا به عنوان یک انسان هویت و موجودیت ما خلاصه شده در مسائل جنسی؟ایا وقتش نرسیده کمی به خودمون بیاییم.و طرز تفکر و نگاهمون را تغییر بدیم؟هویت ما انسانها در چی خلاصه شده؟

ارژانتین

ازدواج همجنسگراها در ارژانتین ازاد اعلام شد.

تصویری تشکیل شده از 800000

حتما به این سایت سر بزنید.
http://bmgoau.cwahi.net/spitzer.html

حجاب در اروپا: سیاست تفاوت

برای مدّتی طولانی، بویژه در سالهای آغازینِ دهه‌ی رو به پایان، مسأله‌ی حجاب زنانِ مسلمان در اروپا، موضوعی داغ در عرصه‌ی عمومی بود. در فرانسه، جَدَل‌ها سرانجام در سال 2004 به قانونی انجامید که استفاده از نشانه‌های مذهبی انگشت‌نما را در مدارس دولتی ممنوع می‌کرد. البتّه، کم‌وبیش آشکار بود که منظور از «نشانه‌های مذهبی انگشت‌نما» حجاب زنان مسلمان است؛ گیرم حالا با کمی رودربایستی بیان شده باشد. این‌روزها دوباره بحث درباره‌ی حجاب زنان مسلمان در اروپا بالا گرفته است. در بسیاری از گفتگو‌ها درباره‌ی ممنوعیت بعضی یا همه‌ی اَشکال حجاب در اروپا و خصوصاً فرانسه – که این‌روزها در مرکز خبرهای مربوط به قانون‌گذاری برای روبنده قرار گرفته، یکی از تأکیدهای اصلی بر مسأله‌ی «تفاوت/برابری» است و اینکه شهروندان جمهوری فرانسه نباید با هم تفاوت داشته باشند یا به هر حال تفاوت‌هایشان را در فضای عمومی آشکار کنند. این را به وضوح در گزارش‌ها و مصاحبه‌هایی که شبکه‌های مختلف خبری تهیّه و از فرانسه مخابره می‌کنند، می‌بینیم و اصولاً یکی از پایه‌های استدلال برای توجیه قانون است. امّآ جالب اینجاست که در همین خبرها و گزارش‌ها، تقریباً همیشه به هویّت فرهنگی زنانِ مسلمان – و اینکه از کدام کشورها مهاجرت کرده‌اند – هم اشاره می‌شود.
در واقع در نگاه حاکمیّت فرانسوی قضیّه‌ی شهروندی دو جنبه دارد: یکی بخش تعمیم‌دهنده/فراگیر که می‌گوید هر که باشی، همین‌که شهروند فرانسه شدی باید مثل و برابر با دیگران باشی و پس سعی دارد آدم‌های واقعاً متفاوت را به قول گری وایلدر – استاد دانشگاه شهر نیویورک – تبدیل کند به شهروندان انتزاعی ظاهراً برابر. جنبه‌ی دیگر قضیّه برعکس ویژه‌گراست و شهروندان را با ملیّت و البتّه نژادشان توصیف می‌کند. به این ترتیب، «تفاوت» که در مرکز همه‌ی بحث‌های مربوط به ممنوعیّت پوشش زنان مسلمان قرار دارد، مرتّب کنار گذاشته می‌شود و دوباره داخل می‌شود. زنِ مسلمانی که موضوع قانون و گزارش‌های شبکه‌های خبری‌ست، بین شهروندِ فرانسوی برابر با همه‌ی شهروندان دیگر و زنِ مسلمانِ از تبارِ‌آفریقایی سرگردان است. 


ماریان، نماد فرانسه، خرد و آزادی برای فرانسوی‌ها

در واقع بحث اینجاست که اگر به فرض محال قانونِ اخیر که متأسفانه با رأی بسیار بالا تصویب شد (و همه‌ی قانون‌هایی که تنها در ذهنِ قانون‌گذاران جمهوری فرانسه وجود دارند و خوشبختانه هنوز تصویب نشده‌اند) موفّق از آب در بیاید و همه‌ی زن‌های مسلمان حجاب از سر بردارند، باز تغییری در معضل «شهروندِ برابرِ همزمان متفاوت» ایجاد نخواهد شد. تلاشِ حاکمیّت فرانسه تنها این نیست که از همه‌ی زنهای مسلمان شهروندی انتزاعی مثل «ماریان» بسازد. هم‌زمان هدف این است که بگوید این شهروندهای انتزاعی جدید، عرب‌هایی بوده‌اند که به لطفِ آزادی و خردی که «ماریان» به نمایندگی از جمهوری فرانسه نمادش است، این‌طور از «قید» «بی‌خردی» رها شده‌اند. ماینتی فرناندو – استاد دانشگاه کالیفرنیا در سانتاکروز – نوشته‌ای دارد درباره‌ی فضیله عماره و جنبشی که در فرانسه شکل داده بود. اسم مقاله که بسیار هم خواندنی‌ست هست «شهروندان استثنایی: زنان مسلمان سکولار و سیاست‌های تفاوت در فرانسه». فضیله عماره در واقع نمونه‌ای از زنانی‌ست که ظاهراً «تفاوت»‌هایشان را کنار گذاشته‌اند و جنبشی راه انداخته‌اند تا دیدگاه‌ها را نسبت به زنِ مسلمانِ سکولار عوض کنند (جالب اینجاست که این‌جا هم امثالِ عماره که قاعدتاً دیگر تفاوتی با دیگر شهروندان جمهوری فرانسه ندارند، باید تفاوت‌هایشان را با پسوند «مسلمانِ سکولار» روشن کنند. بسیاری دیگر از شهروندان کافی‌ست خود را تنها سکولار بدانند؛ امّا برای عماره و دوستانش این کافی نیست. آنها مسلمانِ سکولار هستند). به هر حال فرناندو می‌نویسد:زنانی مثل عماره و کسانی که همراه با او راهپیمایی می‌کردند به عنوان نمایندگان پیمان فراگیری شهروندی جمهوری، باید هم‌زمان هم یکسان و هم متفاوت باشند؛ به این دلیل که دقیقاً در لحظه‌ی گذار از تفاوت به نا-تفاوت است که شمول و فراگیری‌ شهروندی جمهوری ایفا می‌شود. با اینکه تفاوت‌های زنانی مانند عماره باید از بین بروند تا وعده‌ی فراگیری شهروندی در جمهوری محقّق گردد؛ امّا این تفاوت‌ها در واقع هرگز نمی‌توانند که از بین بروند. چراکه فراگیری شهروندی در جمهوری فرانسه، وابسته به لحظه‌ی گذار است و لحظه‌ی گذار خود منوط است به وجودِ هم‌زمان دو قطب تفاوت و عدمِ تفاوت.
فرناندو اشاره می‌کند که با اینکه قرار بوده عماره و زنانی همانند او الگویی برای شهروندیِ «خوب» فرانسوی – مانند همه‌ی شهروندانِ دیگر، برابر و فارغ از تفاوت – باشند امّا همه از سیاست‌مدار تا اهل رسانه آن‌ها را با تفاوت‌هایشان معرّفی می‌کنند و در معرّفی او و کسانی مانند او برچسب‌هایی نظیر «عربِ نسلِ دوّم»، «دختر خانواده‌ی مهاجرِ الجزایری»، «از خانواده‌ای مهاجر» یا «با نَسَبِ مراکشی» را به کار می‌برند. نکته اینجاست که «تفاوت» همیشه هم آنطور که قانون‌گذاران اروپایی ادّعا می‌کنند بد نیست. گاهی وقت‌ها این نمودهای بیرونی «تفاوت» به غلط می‌شوند توجیهی برای مشکلاتِ این کشورها که در واقع از جایی دیگر آب می‌خورَند؛ در این اوضاع تفاوت از منظر سیاست‌مداران «بد» و «اهریمن» می‌شود و در برابر برابری می‌ایستد. در عوض هنگامی که «تفاوت» سوختِ ایده‌ی حاکمیّت و شهروندی فرانسوی می‌شود، اتّفاقاً خوب هم هست و هر روز و هر بار یادآوری می‌شوند. در واقع، خلاصه‌وار، تفاوت بهانه‌ست؛ باید ریشه‌های سیاستِ تفاوت را جُست.

۱۳۸۹ تیر ۲۳, چهارشنبه

لطفا نظر بدهید؟

اگر کسی روزی پنج بار و هر بار چند بار با مقدمات و تشریفات دقیق و حساس پیش شما بیاید و با حالتی ملتمسانه و عاجزانه و اصرار و زاری چیزی را از شما بخواهد و ببینید که با وسواس عجیبی و خواهش همیشگی خود را تلفظ می کند اما خودش نمی فهمد که چه درخواستی از شما دارد چه حالتی به شما دست می دهد؟ شما به او چه می دهید؟ و وقتی متوجه شدید که این کار برایش یک عادت شده و یا بعنوان وظیفه یا ترس از شما هم انجام می دهد دیگر چه می کنید؟ گوشتان را پنبه نمی کنید؟

سندرم «می‌دانم که حق با من است» یا چگونه مغزهایمان از پذیرش حقایق سر باز می‌زنند

چند روز قبل مقاله جالبی را در بوستون دیدم، که پاسخ و تأییدی بر سؤالاتی که شخصا در ذهن داشتم.
بارها از دیدن افرادی که علیرغم امکان دسترسی آزاد به اطلاعات، از تعصبات کورکورانه دست برنمی‌داشتند در شگفت بودم. بارها افرادی با تحصیلات عالی را دیده بودم که با وجود دیدن ویدئوهای یوتیوب، خواندن مقالات روزنامه‌ها و سایت‌های مختلف، همچنان ذهنی «صد در صدی» داشتند و دارند، انتظار خاکستری دیدن، شک کردن، برتری دادن پردازش‌های درونی بر حقایق «مسلم» توسط این افراد، انتظاری نابجا بود.
به خلاصه مقاله توجه کنید:
مطابق مفروضات دموکراسی مدرن، شهروندانی که در جریان اطلاعات هستند بر آنهایی که دسترسی به اطلاعات ندارند، رجحان دارند. اما آیا حقیقتا مسلح کردن مردم با حقایق، آنها را مبدل به شهروندان بهتر و آزاداندیش‌تری می‌کند؟
همین سؤال، اخیرا موضوع تحقیق تعدادی از دانشمندان علوم سیاسی قرار گرفت. پژوهشگران دانشگاه میشیگان در سال ۲۰۰۵ و ۲۰۰۶، تحقیقاتی انجام دادند که مشخص کرد، تعصبات ذهنی هواداران مشتاق جناح‌های سیاسی، می‌تواند مانند سدی از میزان تأثیرگذاری فکت‌ها بکاهد. حتی گاهی به صورت متناقض ارائه فکت‌هایی چالش‌برانگیز باعث می‌شود آنها بر عقیده خود ثابت‌قدم‌تر شوند! در این موارد دادن فکت به این افراد، مثل دادن آنتی‌بیوتیک ضعیف، تنها عقیده باطل آنها را مقاوم‌تر و قوی‌تر می‌کند.
رهبری گروه تحقیقاتی را برندن نیهان Brendan Nyhan بر عهده داشت، او نام این پدیده را پس‌زنش یا backfire می‌نامد و این مقاومت در مقابل پذیرش و تأثیرگذاری فکت‌ها را نوعی مکانیسم طبیعی دفاعی برای پرهیز از ناهنجاری شناختی می‌داند.
شاید خیلی از اوقات تصور کنیم که فکت‌ها هستند که به تدریج اعتقادات را ما می‌سازند، به عبارت دیگر ما در طی سالیان دراز با ملاحظه کردن حقایق و واقعیات بسیار، استدلالات منطقی می‌کنیم و سپس بر پایه این پردازش‌ها و استدلال‌های درونی، تصمیم‌گیری می‌کنیم. اما چنین چیزی درست نیست، فکت‌ها منجر به ساخته شدن اعتقادات نمی‌شوند! و این اعتقادات هستند که بر نحوه پذیرش فکت‌ها توسط ما تأثیر می‌گذارند! و متأسفانه بدتر از همه، همین اعتقادات ثابت و غیرقابل تغییر باعث می‌شوند که ما تنها پذیرای حقایقی باشیم که به نحوی تأییدکننده اعتقادات ما هستند.
خواندن این مقاله بسیار برایم جالب بود، چون تا پیش از این تصور می‌کردم تنها من هستم که از دیدن افراد به ظاهر تحصیل‌کرده‌ای که بر نظرات و اعتقادات درونی تعصب دارند و در میان انبوه فکت‌ها، به صورت گزینشی فکت‌های هم‌سو را انتخاب می‌کنند، شگفت‌زده می‌شوم. اما گویا چنین چیزی در همه جا عمومیت دارد.
در سال ۲۰۰۰، محققی به نام جیمز کولکینسکی از دانشگاه ایلینویز در این مورد تحقیقات زیادی انجام داد و با مطالعه مردمی که قصد شرکت در انتخابات داشتند دریافت که بسیاری از آنها به همین پدیده مبتلا هستند، پدیده‌ای که او اسمش را سندرم «می‌دانم که حق با من است» گذاشت! این سندرم یکی از معضلات جوامع دموکراتیک محسوب می‌شود و باعث می‌شود مردم از اصلاح اعتقادت درونی خود بعد از مشاهده و لمس کردن فکت‌ها سرباز زنند.
اما به راستی چرا این طور است؟ برخی پاسخ را در نحوه سیم‌کشی و کارکرد مغزهای آدمی می‌دانند. مغزهای ما به صورت ژنتیکی طوری ساخته شده‌اند یک حالت پایداری را حفظ کنند. بر این اساس مغزهای ما اطلاعات و حقایق را طوری تجزیه و تحلیل می‌کنند که اعتقادات قبلی‌مان را مستحکم کنند. به چنین چیزی برهان برانگیخته گفته می‌شود.
«نیهان»، تنها علاج و راه مبارزه با چنین پدیده‌ای را اصلاح رسانه‌ها و همچنین اعمال فشار بر مقاماتی می‌داند که دانسته و به طور غیرمسئولانه با ارائه و بیان فکت‌های همسو و صرف نظر کردن از فکت‌های روشنگر دیگر، توده‌ها را به اشتباه می‌اندازند. اما آیا چنین چیزی آسان است؟!

درباره خودم

مرسی از دوستان خوبم .
ولی کنار اومدن با این شرایطی که دارم خیلی اسون نیست.تاوان سختی دادم.خیلی جاها تصمیم گرفتم زیر قولم بزنم.نمی خوام خودم رو قهرمان نشون بدم.ولی با این همه سختی که کشیدم احساس می کنم سهم من  باید یک شخص خیلی رمانتیک وصادق   باشه.و این ریاضت توانم رو تحلیل برده.همش به خدا می گم بیا یک معامله ای کنیم .اون شخصی که می خوام رو در مسیر زندگیم قرار بده.فقط یکسال زنده باشم و با ارامش بمیرم.همینو از خدا می خوام.