۱۳۸۹ مرداد ۲۲, جمعه


فقط در ایرانه که به روی بناهای تاریخی و باستانی هزار ساله یادگاری مینویسند

فقط یک ایرانی هنگام دور زدن با ماشین، بجای استفاده از راهنما، دستش رو بیرون از ماشین میاره
!
فقط یک ایرانی میتونه بوسیله بوق ماشین از سلام و احوالپرسی گرفته تا فحش ...استفاده کنه
!
فقط در ایرانه که بعد از مراسم ازدواج به عروس و داماد به جای آرزوی خوشبختی انواع راه های کشتن گربه دم حجله را آموزش می دهند
.
فقط در سریال های ایرانیه که آدم خوباش فقیرند و پر از اعتقاد و آدم بداش پولدارند و دزدند و به هیچ وجه آدم ها نمی تونند هر دو خصلت را داشته باشند

فقط یک خواننده زن ایرانی، این نبوغ رو داره که با لباس شب بتونه تو کوه و کمرآواز بخونه

فقط یک پسر ایرانیه که بعد از ازدواجش تازه بیاد دوران شیرخوارگیش میوفته و به مادرش وابسته میشه

فقط یک فروشنده ایرانیه که اگه وارد فروشگاه بشی و مثلا یک پیراهن را ازش بخوای بیاره تا پرو کنی میگه "اگه میخری بیارمش
"
فقط در ایرانه که بعد از یک تصادف ساده ممکنه قتل اتفاق بیوفته

فقط خانمهای ایرانی هستند که دچار عارضه پوستی هستند و رنگ پوست صورت باگردنشون 6 درجه فرق میکنه

فقط در ایرانه که داشتن زن با 7،8 تا دوست دختر امری اجتناب ناپذیره

فقط در عروسی ایرانیه که تعداد بچه ها از تمام میهمان ها و خدمه بیشتره

فقط یک مرد ایرانیه که مامانش رو بیشتر از زنش دوست داره

فقط در رستوران ایرانیه که تو بجای معاشرت با کسایی که باهاشون اومدی، بر و برمیز روبروت رو نگاه میکنی

فقط یک خانم ایرانیه که توی مارکت، سلمونی، مهمونی، صف مرغ و تخم مرغ، کفش پاشنه 25 سانتی میپوشه

فقط در ایرانه که توی مهمونی، آدمها بجای معاشرت کردن و شاد بودن فقط به دنبالایراد گرفتن و سوژه کردن هستند
!
فقط در ایرانه که تا یه مهمون خارجی میاد سریع دور و برش جمع می شن و می پرسناجاره خونه اون ور آب چقدره؟

فقط یک پدر بیچاره ایرانیه که مجبوره خرج بچه هاشو تا زنده است بده بعد هم بگنبیچاره سنی نداشت سکته کرد
!
فقط در ایرانه که ابروی دختراش 6 خط بالاتره

فقط در ایران بعد از طلاق، زنه فاسد بوده و مرده دیوانه
!
فقط یه دختر ایرانی این استعداد رو داره که توی گرمای تابستون چکمه بپوشه و تویسرمای زمستون صندل

فقط یک ایرانیه که تو رستوران سالاد را شخم میزنه و قبل از اینکه غذا رو براشبیارن سیر میشه

فقط یک پدر و مادر ایرانی هستند که چه بچشون 4 سال داشته باشه چه 40 بازم ایناجازه را دارن که حتی به آب خوردن بچشون نظارت کامل داشته باشن

فقط ایرانی ها هستند که معتقدن که هنر، فقط و فقط نزد خودشونه

فقط ایرانی ها هستند که در فرودگاه ها یه 40/50 کیلو اضافه بار دارن

فقط ایرانیها هستند که باز هم در رستوران همون هتل دوربین بدست از غذا و هم توریستهای دیگه در حال خوردن غذا بدون اجازه فیلم میگیره تا به همه بگه من کجابودم

فقط در اداره های دولتی ایرانه که هیچ وقت حق با مشتری نیست و هر یک از کارکنانخود مدیر کل آن اداره هستند و در ضمن به نشانه خاکی بودن

کفشهاشونو زیر میزپارک میکنند و با دمپایی در اداره ميچرخه
.
فقط در اداره های دولتی ایرانه که امکان داره پرونده های شما گم بشه

فقط در ایرانه که پسر به پسر تیکه میندازه تا پیش دوست دخترش کلاس بزاره

فقط یک ایرانی هست که پیش از یاد گرفتن کامپیوتر، می تونه فیلتر رو دور بزنه

فقط توی ایرانه که وقتی توی رستوران هتل نشستی و داری شام می خوری متوجه میزبغلی می شی که مهمونای سازمانای دولتی که واسه ماموریت، توی این هتل ساکنن، باپیژامه و دمپایی حموم اومدن رستوران
!
فقط توی ایرانه که مردم واسه هرچیزی که ثبت نام کردنی باشه سر و دست می شکونن،ولو این که بد بره تو پاچه شون!
فقط توی ایرانه که
.............

آقا قضیه این عکس ما نفهمیدیم؟؟
 هر کسی فهمید به ما هم بگه

۱۳۸۹ مرداد ۲۱, پنجشنبه

امروز روز بسیار گرمی بود.
سر کار در فضای باز بودم.
احساس می کردم خورشید منو بغل کرده.
یکدفعه احساس ارامش کردم.
بلاخره یکی منو صادقانه بغل کرد.
از گرماش فهمیدم که چقدر منو دوست داره.

ناگفته هایی درباره هُمای


هُمای را حتما همه شما می شناسید و صدای حیرت انگیز و جادویی اش را شنیده اید . صدایی که به هیچ کس شبیه نیست و نوید حضور خواننده ای بزرگ را درعرصه موسیقی سنتی می دهد . کسی که «شهداد روحانی» رهبری ارکسترش را برعهده می گیرد و در تمام طول سال درسراسر جهان کنسرت های متعددی را برگزار می کند . همین اخیرا تور دور آمریکا را به پایان رسانده .
نام حقیقیش «سعید جعفرزاده احمد سرگورایی» است و نام هنریش «پرواز همای» .سبک و سیاق کاریش در انتخاب شعر و ترانه و موسیقی و راه اندازی گروه موسیقی اش به نام مستان به سرعت سر و صدا کرد و امروز یکی از بزرگترین و بین المللی ترین خوانندگان جوان ایرانی است .
برخلاف تصور همه همای با وجود ممنوعیت و محدودیت فعالیت در ایران به خاطر عشق به این آب و خاک همچنان در ایران زندگی می کند و تنها برای اجرای کنسرت به خارج از ایران سفر می کند .
همای متولد 20بهمن 58است و این یعنی اینکه راه درازی را در پیش دارد و سال های شکوفایی و اوج هنر او در راه است . با شنیدن صدای استاد شجریان و آهنگ های نوا و یاد ایام به موسیقی سنتی علاقمند می شود .دیپلم نقاشی دارد و از کنسرواتوار موسیقی فارغ التحصیل شده است .او جوانی پرشور و علاقمند به هنر بود در دوران راهنمایی با طی کردن مسافت زیادی به کلاس های هنری می رود .در دوران دبیرستان عزم خود را جزم می کند تا از روستای کوچکشان به شهر برود و به همین خاطر از روستای شفت گیلان بیرون می زند تا آینده خود را شاید در رشت بیابد .به کمک مدیر هنرستان کمال الملک رشت سریع مراحل رشد و ترقی را طی می کند و در محضر استاد پوررضا تمرین آواز می کند . برای مقطع پیش دانشگاهی به تهران می آید و در کنکور در رشته نمایش دانشگاه آزاد اراک پذیرفته می شود اما بیشتر از یک ترم در این دانشگاه دوام نمی اورد و انصراف می دهد .
در همین دوران دوباره به تهران باز می گردد. به خاطر وضعیت بد اقتصادی تا مدت ها در خیابان دست فروشی می کرد یا در پارک ها از چهره مردم نقاشی می کرد و حتی مقاطعی نیز در ساختمان ها به عنوان کارگر گچکاری و بنایی فعالیت کرده است . از سال 78تا84به همین منوال روزگار همای بزرگ ما ادامه می یابد . آخرین شغل همای در دوران بد اقتصادیش پیک موتوری بود .با تمام زحمات جانفرسا اولین کارش با نام بوسه بر خاک را آماده می کند . برای آماده سازی این آلبوم زیر بار هزینه شش میلیونی تولید می رود و برای تامین این هزینه در حین ضبط و اجرا با موتور خود مسافرکشی می کند و در نهایت این آلبوم را در تالار وحدت به روی صحنه می برد .کنسرت تالار وحدت با استقبال زیادی روبرو می شود . در گام بعدی همای با همسرش روی سی دی این کنسرت یک سرمایه گذاری دو میلیونی انجام می دهند و با توزیع این سی دی همای بین مردم شناخته می شود و در نهایت کنسرت باشکوهی را در نیاوران با حضور بیش از سه هزارنفر برگزار می کند .
این آخرین حضور همای در یک کنسرت ایرانی بوده است .بعد از این برنامه بارها برای دریافت مجوز تلاش می کند اما موفق نمی شود و ترجیح می دهد فعلا در خارج از کشور فعالیت کند .
شنیده ام و می گویند انسان به هرآنچه بخواهد می رسد . یکی از آرزوهای بزرگ کودکی همای دیدن سوسن تسلیمی هنرمند بی بدیل سینما و تئاتر بود که او نیز همچون همای از خطه گیلان برخاسته است .
سرانجام هنر شگفت انگیز و صدای ناب او این آرزو را محقق می کند . در یکی از شب های کنسرت همای در استکهلم کنسرت دو میهمان ویژه دارد .اولی بزرگ بانوی بی بدیل سینما و تئاتر ایران سوسن تسلیمی بوده و دومی علیرضا مجلل بازیگری که با سریال «میرزا کوچک خان » و نقش مقابل سوسن تسلیمی در «شاید وقتی دیگر» در خاطرمان مانده است . یادداشت زیر به قلم خود همای است در وصف شور و حالش از دیدن سوسن تسلیمی . بخوانید و کیف کنید که خواندم و کیف کردم :
سوسن تسلیمی و همای

یادداشت همای در توصیف دیدارش با سوسن تسلیمی
«کاش همه هنرمندان مردمی بودنشان فقط یک نام هنرمند نمی بود وکمی هم مثل شما شجاع بودند. »
" اَمَا اَنَا گیمی مُرغانه ، شوما چی گیدی؟!؟!... "
با شنیدن این جمله همه ی ایرانیان تنها به یاد یک نفر میفتند ، ستاره ی درخشان سینمای ایران« سوسن تسلیمی »بازیگر توانای فیلم « باشو ، غریبه ای کوچک » . فیلم های « مادیان» و « شاید وقتی دیگر» و « مرگ یزدگرد» . آن روزها که «باشو غریبه ای کوچک» نمایش داده می شد ، من هم سن و سال همان باشو بودم و عاشق بازیگری و بزرگترین آرزوی من این بود که ای کاش به جای باشو می توانستم آن نقش را بازی کنم . من یک کودک روستایی بودم که با تمام وجودم آن فیلم را می فهمیدم . در مدرسه و جشنواره ی دانش آموزی در مسابقه های تئاتر شرکت می کردم . آرزو داشتم تنها یک بار سوسن تسلیمی را از نزدیک ببینم .او در فیلم باشو غریبه ای کوچک مانند مادران همه ی ما روستایی ها بود. من او را مانند مادرم دوست داشتم. بارها و بارها از خدایم می خواستم تا روزی او را ببینم . من نه تنها عاشق هنرش بودم ، بلکه چهره ی زیبای گیلانی و روح بلند روستاییش را ستایش می کردم. پس از من کسان زیادی را دیدم که مانند من او را ستایش می کردند.
امروز سال ها از دوران نوجوانیم گذشته و من در برابر چشمان کسی آواز خواندم که آرزوی دیدارش را داشتم . کسی که امروز او هم عاشق هنر من گشته بود .... من به آرزویم رسیدم !!
به روزهای نوجوانیم بازگشتم . او را عاشقانه در آغوش گرفتم ، برایش آواز خواندم و نواختم. نمی دانستم کجای دنیا ایستاده ام و در پوست خود نمی گنجیدم. سوسن تسلیمی را در شبی فراموش نشدنی درشهراستکهلم در سوئد دیدم در حالی که هنوز همان مادر روستایی بود و همانگونه به گیلکی با من سخن می گفت و لبخند بر لبانش بود. وقتی بچه های گروه مستان او را در کنار خودشان دیدند ، آنقدر شاد شدند که بیانش نمی توان کرد. فهمیدم که همه ی بچه های گروه هم مانند من عاشق این هنرمند بزرگ هستند . یکی شیفته ی بازیش در فیلم شاید وقتی دیگر بود . یکی عاشق فیلم مرگ یزدگرد و همه چون من آرزوی دیدارش را داشتند. سوسن سال هاست که به کشور سوئد آمده و در صحنه های تئاتر و سینمای اینجا می درخشد. او در اینجا برای خودش دارای آوازه و نامیست که باور نکردنیست. سریال کوچک جنگلی را به یاد می آورید؟ میرزا کوچک خان یادتان هست؟ وقتی کمی نمایش را حرفه ای تر دنبال می کردم ، پی به توانایی بازیگری بی نظیر بردم که او نیز از سرزمین گیلان بود و آرزو داشتم که آموزگار بازیگریم باشد . استاد هایم همیشه بازی او را برایمان مثال می زدند - استاد « علیرضا مجلل » . او نیز مانند سوسن تسلیمی اینجا نام و آوازه ای دارد و به نام میهنمان افتخار می آفریند. من در اینجا میهمان علیرضا مجلل بودم و امروز شیفته ی شخصیتش هم شدم.کسی که سالهاست در اینجا پرچمدار هنر و حامی هنرمندان ایرانیست.
علیرضا مجلل -سوسن تسلیمی و همای
آرزوهایم 
این را برای کسانی می نویسم که آرزوهای بزرگ در سر دارند و سختی های فراوان پیش رو... روزهایی که حتی کرایه ی رفتن به هنرستان از روستا به شهر را نداشتم ؛ راهم را ادامه می دادم و آرزو می کردم. روزهایی که برای ادامه ی درسم در ساختمان های شهر و با کارگران کار می کردم ؛ شب و روز به سختی تمرین می کردم و تنها به هدفم می اندیشیدم.روزهایی که در خیابان های تهران دستفروشی می کردم ، روزهایی که آهنگ ها وسروده هایم را هنگام مسافرکشی با موتور می ساختم...  و نمی دانستم که قرار است اینگونه مردم عاشق کارهای من باشند . نمی دانستم که روزی فرا می رسد که به هر شهری سفر می کنم هزاران نفر در انتظار دیدن کنسرت هایم باشند ....، اما عاشقانه بار سختی ها را به دوش می کشیدم و آرزو می کردم.... . امروز به بسیاری از آرزوهایم رسیده ام ، اما هنوز آرزو می کنم و برای رسیدن به  آنها می جنگم و سختی ها را به جان می خرم. آرزوهایمان خیلی به ما نزدیکند ، اما برای رسیدن به آنها باید تلاش کنیم ... . شاد باشید و بدرود

۱۳۸۹ مرداد ۲۰, چهارشنبه


فقط كسي طعم دلتنگي را ميفهمد كه طعم وابستگي را چشيده باشد

اينجا آسمان ابريست آنجا را نمي دانم
اينجا شده پاييز آنجا را نمي دانم
اينجا فقط رنگ است آنجا را نمي دانم
اينجا دلي تنگ است آنجا را نمي دانم

۱۳۸۹ مرداد ۱۹, سه‌شنبه

۷ راه آسان برای “نه” گفتن



به سختی “نه” می گویید؟ شما هم مانند بسیاری از مردم، همیشه می کوشید تا نسبت به دیگران و به هزینه ی خودتان خوب باشید؟
خیلی ها هستند زمانیکه درخواست کمکی از آنها می شود، می خواهند همراهی کنند حتی اگر کارهای مهمتری برای انجام دادن داشته باشند.
چرا “نه” گفتن برایمان سخت استبرای اینکه “نه” گفتن را بیاموزیم بایستی در ابتدا متوجه شویم که چه چیزی ما را در برابر آن مقاوم می کند. در زیر دلایل معمولی که باعث سخت شدن “نه” گفتن برای ما می شود را خواهید دید.
۱- می خواهید کمک کنید. شما یک جورهایی قلب مهربانی دارید. نمی خواهید که طرف را اصطلاحا “دک کنید” بلکه می خواهید تا آنجایی که امکان دارد کمک کنید حتی اگر آن کار باعث هدر رفتن وقت تان شود.
۲- از گستاخ شدن هراسانید. خیلی ها اینطور فکر می کنند که “نه” گفتن به نوعی گستاخی است. این نوع تفکر مخصوصا در فرهنگ آسیا مرسوم است، جایی که “حفظ منزلت و شان” اهمیت دارد.
۳- می خواهید که سازگار باشید. نمی خواهید که خودتان را از گروه بیگانه کنید بنابراین درخواست های دیگران را تایید می کنید.
۴- ترس از نزاع. شما احتمالا از این می ترسید که در صورت رد درخواست فردی، باعث عصبانی شدن وی شوید. این می تواند منتج به یک برخورد زشت شود. اگر هم چنین اتفاقی رخ ندهد امکان دارد که اختلاف عقیده ای رخ داده و در نتیجه در آینده باعث نتایج منفی شود.
۵- ترسِ از دست دادن موقعیت ها. شاید با گفتن “نه” مضطرب شوید چرا که باعث بسته شدن درها بر روی تان می شود.
۶- خراب نکردن پل ها. برخی از مردم “نه” گفتن را نوعی روگردانی می دانند. اینطور فکر می کنید که، “نه” گفتن می تواند باعث خراب شدن پل ها و قطع رابطه ها شود.
“نه” گفتن به معنای گستاخ شدن شما نیست؛ همانطوری که ناسازگاری شما را نخواهد رساند. “نه” گفتن به معنای ایجاد نزاع نیست؛ همانطور که باعث از دست دادن موقعیت های تان در آینده نخواهد شد. و همچنین “نه” گفتن قطعا باعث خراب کردن پل ها نخواهد شد. این ها همه تفکرات اشتباهی هستند که در ذهن تان وجود دارند.
“نه” گفتن راجع به احترام به موقعیت ها، زمان و فرصت تان است. “نه” گفتن حق مسلم شماست.
۷ راه ساده برای “نه” گفتناگر شما اطمینان ندارید که چگونه بایستی “نه” بگویید، در زیر ۷ راه ساده برای انجام آن وجود دارد. آنها را در موقعیت های خوب به کار ببندید.
۱- “الان خودم اولویت های دیگری دارم، نمی توانم این کار را انجام دهم.”
اگر سرتان خیلی شلوغ است که درگیر درخواست یا پیشنهاد او شوید، جمله ی بالا به کارتان می آید. این جمله به دیگران می فهماند که وقت شما هم اکنون پر است، بنابراین او بایستی دست نگه دارد. اگر که می خواهید کارتان آسان تر شود، می توانید به جمله تان این را هم اضافه کنید که بر روی چه چیزی مشغول به کار هستید تا او بهتر متوجه شود.
۲- “الان زمان خوبی نیست چرا که من در میان انجام کاری هستم. چطور است که ما در زمان X دوباره ارتباط برقرار کنیم.”خیلی پیش می آید که شما در میان انجام کاری هستید که ناگهان درخواست کمکی از شما می شود. اول، به او این اجازه را بدهید که دریابد “الان زمان خوبی نیست” چرا که شما در حال انجام چیزی هستید. دوم، با پیشنهاد زمانی دیگر به او بفهمانید که شما مشتاق به کمک هستید. از این طریق، او احساس بدی نخواهد کرد.
۳- “مشتاق به انجام آن هستم، ولی…”
این جمله باعث دلگرمی می شود، چرا که به او این را می فهماند که شما ایده ی او را دوست دارید و هیچ چیز اشتباهی درباره ی آن وجود ندارد.
۴- “اجازه بده ابتدا درباره ی آن فکر کنم، بعدا به تو خبر خواهم داد.”این جمله بیشتر شبیه “شاید” گفتن است تا گفتن یک “نه” صاف و پوست کنده. اگر علاقه مند هستید اما نمی خواهید همین الان “بله” را بگویید، از این جمله استفاده کنید.
۵- “این ملاقات آن چیزی نبود که من نیاز داشتم اما یقینا درخواست شما را در نظر خواهم داشت.”اگر کسی در حال ایجاد یک معامله یا فرصتی است که از قضا آن چیزی نیست که شما به دنبال آن هستید، اجازه دهید که او بداند این ملاقات آن چیزی نبود که به آن نیاز داشتید. در غیر این صورت، مذاکره می تواند خیلی طولانی شود. از طرف دیگر، این جمله به طرف می فهماند که هیچ ایرادی درباره ی پیشنهادش وجود ندارد.
۶- “من بهترین فرد برای کمک در این مورد نیستم. چرا آقا/خانم X را از درخواستت مطلع نمی کنی؟”اگر از شما درخواست کمک در چیزی می شود که نمی توانید در آن شرکت کنید، به او این اجازه را بدهید که متوجه این موضوع شود که به دنبال فرد اشتباهی می گردد.
۷- “نه، نمی توانم.”راحت ترین و ساده ترین راه برای “نه” گفتن استفاده از جمله ی بالا است.
ما موانع زیادی برای “نه” گفتن در ذهن مان ایجاد می کنیم. همانطور که در ابتدای این مطلب نیز دیدید، این موانع خود ساخته هستند و به هیچ وجه درست نیستند. خیلی درباره ی “نه” گفتن فکر نکنید و فقط آن را بی درنگ بگویید.
“نه” گفتن به ملاقات هایی که نیاز ندارید را یاد بگیرید، و هنگامی که این کار را انجام دادید در واقع متوجه خواهید شد که این کار چقدر آسان است. در نتیجه، شما وقت بیشتری برای خودتان، کارتان و چیزهایی که بیشتر برایتان مهم هستند، خواهید یافت.
غیبت تو در پیاده رو های شب

غم قدیمی باران را مضاعف می کند !

۱۳۸۹ مرداد ۱۸, دوشنبه

تنها شاهد اشک های شبانه ام
همین صفحه ی سفید و جوهر سیاه است
هرگز نخواستم چشم نا محرم این لحظه های ناآشنا
فرو ریختن اشک را بر گونه هایم ببیند
همیشه بالش سکوت را
زیر سر هق هق تنهایی ام گذاشتم
تا کسی صدایم را نشنود
اما تو
تو که از گریه های پنهانی من با خبری
چه کنم
گاهی همین گریه های گهگاه
جای خالی تو را
در غربت ترانه هایم پر می کند
باور کن!
تنها شاهد اشک های شبانه ام
همین صفحه ی سفید و جوهر سیاه است
هرگز نخواستم چشم نا محرم این لحظه های ناآشنا
فرو ریختن اشک را بر گونه هایم ببیند
همیشه بالش سکوت را
زیر سر هق هق تنهایی ام گذاشتم
تا کسی صدایم را نشنود
اما تو
تو که از گریه های پنهانی من با خبری
چه کنم
گاهی همین گریه های گهگاه
جای خالی تو را
در غربت ترانه هایم پر می کند
باور کن!

عروس ایرانی


مدت ها بود که می خواستم در باره این ازدواج های اخیر ایرانی مطلبی بنویسم و هی دست دست می کردم .بی خیال اون مطلب خیلی خیلی جدی و جالب شدم و حالا  مطلب خیلی ساده است . اخیرا ازدواج های جالب توجهی بین دو کشور دوست یعنی ایران و ترکیه صورت گرفته است .
دو تا گل پسر ایرونی دو تا دختر خانوم ترک رو گرفتند . یعنی دو تا دختر ترک شدن عروس ایرانی که در نوع خودش جالب توجه و اگر نه بی نظیر که در این چند سال اخیر نسبتا کم نظیره . البته ازدواج های این جوری تو ایرانی های مقیم ترکیه زیاد داریم ولی بین افراد معروف نداشتیم .
اولی آقاپسر پروین خانوم احمدی نژاد هست که همین چند وقت پیش با دختر یک ناشر ترک ازدواج کرد و از قضا با این خانوم تو ایران آشنا شده بودند . اونورشان مدیر کل خانه انتشارات "اهل بیت" به رسانه های ترکیه ای اطلاع داد که دختر وی و خواهر زاده رییس جمهور ایران در سال 2008 در تهران با یکدیگر آشنا شدند زمانی که معصومه در آنجا مشغول تحصیل بوده است.
پسر پروین احمدی نژاد و همسر ترکش
اما بشنوید از ازدواج دوم که خیلی جالب توجه و پرماجرتر است . عروس این بار کسی است که تقریبا همه می شناسند . خو.اننده موسیقی پاپ و کلاسیک ترکیه سرکار خانوم ابرو گوندش . خواننده سی و چند ساله (دقیقش رو نگم یا بگم ؟! شما رو بین شش و هفت حساب کن ) ابرو گوندش که بالاخره در سال 2010 با رضا ضراب تاجر ثروتمند تبریزی مقیم استانبول ودوست پسر ایرانی اش که از سال 2009 با او آشنا شده بود ازدواج کرد. این ازدواج طی یک مراسم پنهانی و تنها با حضور نزدیکان .
ابرو گوندش درجمع خانواده همسرش در گوهردشت کرج
در استانبول صورت گرفت .ظاهرا بنا به گفته های حاج آقا ضراب بزرگ مخالف این ازدواج بوده و بعد با موافقت و اضرار مادرخانوم آقا رضا بالاخره این وصلت با سفر خانواده داماد از تبریز به استابنول یه جواریی سر می گیره .
 ابرو گوندش در این مدت طولانی که با رضا ضراب بود بالاخره درباره این رابطه صحبت کرد  و خبر ازدواجش با رضا ضراب را شرح داد و گفت من با رضا ضراب یک ساله که هستم و همچنین در بین خانواده مان به رسمیت
ازدواج کردیم و از کسانی که در کنار ما بودند تشکر میکنم . طبق گفته های ابرو او چند هفته پیش بصورت علنی عقد کرده و در روز کنسرتش این خبر را به خبرنگاران اعلام کرده و گفته شاهدین ازدواجشان خانواده شان بوده اند.
عکس هایی که شما تو این صفحه می بینید مربوط به  حضور ابرو در ایران است .ابرو طی سفر چند روز اخیر که به دور از چشم رسانه ها صورت گرفته فعلا در گوهردشت کرج منزل خواهرآقا داماد یعنی رضا ضراب ساکن شده است .
ابرو گوندش با حجاب در رستورانی در تهران
تعبیر و تفسیر درباره این دو ازدواج اتفاقا همزمان را می گذارم به عهده شما ولی جالب اینکه در هر دو مورد دختر گرفتیم از ترکیه و عروس آوردیم به خونه .
این شاید یه مقداری نگران کنه دخترهای ایرانی رو . این اس ام اس لوس رو که چند وقت پیش رو موبایل همه اومد رو که یادتون هست .می گفت دختر چینی بدون مهریه و شیربهاو با قابلیت آشپزی و خانه داری و پخت و پز و بدون کوچکترین اعتراض .
این تیکه آخرش طنز بود و البته لوس و بی مزه . بگذریم .
«چی داشتم می گفتم .بنویس !»