۱۳۸۹ مرداد ۱۶, شنبه

برای شکستن من یه اخم کافیه، نیازی به فریادت نیست، واسه اشک ریختنم سکوت تو کافیه، نیازی به قهر نیست، برای مردنم حرف رفتنت کافیه، نیازی به انجامش نیست.
چند تا دوسم داری ؟ همیشه وقتی یکی ازم می پرسید چند تا دوسم داری یه عدد بزرگ می گفتم ، ولی وقتی تو ازم پرسیدی چند تا دوسم داری گفتم : یکی ! می دونی چرا ؟ چون قوی ترین و بزرگترین عددیه که می شناسم ، دقت کردی که قشنگترین و عزیزترین چیزای دنیا همیشه یکین ؟ ماه یکیه ، خورشید یکیه ، زمین یکیه ، خدا یکیه ، مادر یکیه ، پدر یکیه ، تو هم یکی هستی ، وسعت عشق من به تو هم یکیه ، پس اینو بدون از الان و تا همیشه : یکی دوست دارم !
از وضعیت دوستم براتون گفتم همش می ترسه بی افش رو از دست بده.
حالت تعادلش رو از دست داده.
دقیقا یک بیمار روانی شده.
از استرس قیافش داغون شده دیشب از 10 شب تا 4 صبح باهاش صحبت کردم.
خودم هم عصبی و خسته شدم.
دلم می خواست یک قدرت ماورایی داشتم.
خیلی عصبی هستم.
ولی ناامید نیستم.
فقط ارامش خودم رو از دست دادم.
8 روز شب و روزم پر از استرس و ناراحتی شده.

۱۳۸۹ مرداد ۱۵, جمعه

وقتی که هرکی جلوت سبز میشه جز زیاد کردن غصه‌هات کاری نمی‌کنه ، وقتی که هر حرفی می‌زنی فقط وضع بدتر میشه ، وقتی که تمام کائنات دست به دست هم میدن تا امروز رو بد بیاری و بد بیاری و بد ، تنها کاری که میشه کرد اینه که بشینی یه گوشه و منتظر اومدن فردا بمونی.
به خدا این بهترین کار ممکنه می‌تونه باشه.

۱۳۸۹ مرداد ۱۴, پنجشنبه

پیش از رفتن
باید
تمام کتاب ها را خواند
نباید دلم
جایی
میان اوراق قدیمی
بتپد.
منظورم از قرار این است چون همه راه ارتباطی رو بستند و فقط اجازه دارند پیش من بیایند تا نصیحت کنم و از انحراف انها جلوگیری کنم به هر دوی انها می گه چه ساعتی پیش من بیایند.
در ضمن هر دو خانواده اصلا حاضر نیستند حتی به حرف بچه هاشون گوش بدهند من چطور می تونم باهاشون حرف بزنم.
لطفا منو راهنمایی کنید؟
این چند روز درگیر دوستام بودم.
                                         خیلی بی حوصله بودم.
                                                                    خانواده دوستام فهمیدند.
ولی دو عشق ناب هیچ وقت از هم جدا نمی شوند.
                                                           خانواده هر دو دوستم از من خواستند باعث جدایی هر دو شون از هم بشم.
نمی دونند من با بچه هاشون یکی هستم.
                                                              حالا باید ساعت قرارشون رو من مشخص کنم.
با اینکه استرس دارم ولی کوتاه نمی یام.
......................................................

۱۳۸۹ مرداد ۱۲, سه‌شنبه

من به نوعی آرامش دست پیدا کرده ام ,نوعی بلوغ و پختگی
حس نمیکنم از دیگران بهتر یا قوی ترم ,لااقل نه از همه
اما انگار دیگر برایم مهم نیست زمانی کسی عاشقم بوده ؟کسی دوستم داشته ؟یا حتی دورا دور به من مهر ورزیده !
در این لحظه مسئله مهم این است که من دیگران را دوست بدارم از ته دل و بی تظاهر یا ترس !
مسئله مهم خودم و احساس انسانی خودم است نه هیچ کس دیگر !
چنین احساس با شکوهی زندگیم را گرما بخشیده و بی همتا کرده
و هر روز مرا به جشن بخشش بدل ساخته است ...

چنین روزگار و استقلال روحی را برای آنها که دوستشان دارم آرزومندم !
بخشی از سخنان یک معلم معنوی که مجاز به ذکر نام ایشان نیستم . اما از ته دل برایشان آرزوی خیر و روشنی دارم !
مهربان خدابیی را شکر میگذارم که : چشم عقل و احساسم را به روی روابط و عواطفم میگشاید ,
از راه ها و حاهای ناممکن به سوال هایم جواب میدهد ,
و آرامش و تسلی را به روش های معجزه آسا بر قلبم ارزانی میدارد .
و من عاشقانه میبرستمش آنگاه که به من میگوید :به روبه رو نگاه کن!
شاید خنده ات بگیرد  از شوق ناگهانی یک نگاه

از تپیدن های پر صدای  یک دل نا جوان

از نفس های بریده بریده ای که به سختی کلمات را ادا می کنند و می ترسند که تو بشنویشان

شاید به همه ی اینها خنده ات بگیرد

و آنگاه که می خندی من یادم بیاید که زمان چقدر زود می گذرد

و پر شتاب و بی محاسبه بگویم :
                                               به گمانم دوستت دارم